تبليغاتX
تا همیشه...سبز...و...فقط سبز

تا همیشه...سبز...و...فقط سبز

به سراغ من اگر می آیید...نرم و آهسته بیایید
امروز اتفاقی به یاد ِ عکس هایی که تو ارمنستان از خودمون می گرفتیم افتادم.

آماده ایین؟.....لبخَََََََند.....یک دو سه

به دریچه ی شیشه ای ِ دوربین زل می زدیم و گونه هایمان را برجسته می کردیم به لبخند و به خیالِ خودمان لحظه ای را ثبت می کردیم.

اما انگار "خدا" می خواست که هیچ یا دستِ کم کمترین نشانی از سفر ِ ارمنستان ِ ما نماند.

شاید اصلاٌ هیچ کداممان نباید می ماندیم و نمی دانم چه بود و چه شد که ماندیم. 

+نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت11:12 PMتوسط نسترن |
دل تاریک مادر علی

کودک نگاهی به اطراف کرد و مضطرب به طرف زن ِ چادری دوید،چنگ زد به پارچه ی تاریک ِ دل ِ مادرش و خیره شد به گربه ی حنایی ِ لب ِ جوب.هنوز خیلی کوچیک بود واسه لرزیدن ، واسه فکر کردن به فردا.

چنگ زد پهلوی ِ بچه و کشیدش به آغوش-همین یه دونه مونده بود براش از گردش ِ روزگار.دامنش زیر ِ پاش گیر کرد چند باری ولی حریف ِ سمیرا نمی شد-گنده تر از ایناشو رد کرده بود.به زیر پایی عادت داشت به قولی-مردِش باهاش تمرین کرده بود زیادی.

کلید رو انداخت  و رفت تو.علی تازه آروم شده بود . وارد اتاقکش که شد بچه رو که گذاشت زمین  ،  دست کشید که چادر ِ سیاهشو در بیاره ؛ دستش خورد به خیسیه سر چادر- آب ِ چشم ِ جگرگوشَش بود.

تمام ِ زورشو زد که صداش نلرزه ، آخرش نتونست ؛ با صدای ِ لرزون گفت:

«گشنته مامان جان ، میدونم جانِ مادر...تا دَه بشمری لقمه اومده تو دهن ِ علی...خوووب...با هم دیگه، یییک،دووو،...»

علی که داشت میومد سر ِ کِیف کم کم ، ادامه داد...سه ه ه،چاهاااار،...

سمیرا دیگه نمیگفت.پشتشو کرده بود به بچه و شونه هاش که از زورِ گریه می لرزیدند رو پشتِ در یخچال ِ قراضَش قایم کرده بود.لحظه ها گونه هاش رو داغ تر می کردند و اون فقط حواسش به این بود که اشک هاش غذای ِ جگرگوشَشو شور تر از بخت ِ خودش نکنه.

+نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت2:8 PMتوسط نسترن |
"خیابان خوابها"

باز بوی باورم خاکستریست          واژه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم        هر چه می گفتند باور داشتم

با خودم گفتم تو عاشق نیستی          آگه از سر شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست     شیعه ی مولا شدن کار تو نیست

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ       نان به نرخ روز خوردیم ای دریغ

صحبت از عدل و عدالت نابجاست       سود در بازار ابن الوقت هاست

باز هم بحث عقیل و مرتضی است      آهن تفتیده ی مولا کجاست؟

نه فقط حرفی از آهن مانده است       شمع بیت المال روشن مانده است

در صفوف ایستاده بر نماز           ابن ملجم ها فراوانند باز

دست ها را باز در شب های سرد        ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها            می رسد ته مانده ی بشقاب ها

گیر خواهد کرد روزی روزیت        در گلوی مال مردم خوار ها

من به در گفتم ولیکن بشنوند        نکته ها را مو به مو دیوار ها 

 

                      خلیل جوادی / علیرضا عصار

+نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت10:38 AMتوسط نسترن |
در بزم افطار

میهمانی ِ خدا را به اسراف آلوده می کنیم

و

دلشادیم به ثواب ِ نکرده در پیش   و    بهشت ِ گمشده در پس

 

+نوشته شده در جمعه 10 مهر1388ساعت4:46 PMتوسط نسترن |

داشت یادم می رفت تو این مملکت چه کسایی زندگی می کنند با چه وضع و اوضاع ِ زندگی هایی...  از خونه ی دایی تونستم ببینمشون،به یادشون بیارم...

از این بالا حیاطشون کاملا پیدا بود،مدت ها بهشون خیره بودم و نمی فهمیدند!

تو یکی از حیاط ها پدری داشت سعی می کرد دو سیخ کباب و یک سیخ گوجه رو روی گاز خوراک پزی کباب کنه(!) شایدم بپزه...در عین حال حواسش به پسربچه اش هم بود که خودش رو نسوزونه.

از سر کوچه یکی داشت میومد،یک کم که نزدیک شد فهمیدم که یک پسر جوونه ، با دمپایی لاانگشتی و شلوار اسپرت ، قابلمه به دست اومد و رفت تو خونه ای که با حیاط قبلیه همسایه بود و از قبل درش باز بود! رفت تو و باز در رو پشت ِ سرش باز گذاشت!

اذانِ مغرب رسیده بود به آخر که تو حیاط سومی ، بالای پله ها، یک عدد پیرمرد ِ کلاه نمدی به سر ِ قامت خمیده ظاهر شد.چند لحظه ای مکث کرد.خوب که دور و برش رو نگاه کرد ، آآررووم نرده رو گرفت و دونه دونه از پله ها پایین اومد.

حواسم پرت ِ غروب ِ آفتاب و پیسخاله نوری که از خورشید مونده بود شد که نفهمیدم چه جوری اومد پایین و رفت زیر ی سقف ِ کاذبی که ساخته شده بود برای "معلوم نبودن" ، به هدفشون هم رسیده بودند چون دیگه نتونستم پیداش کنم.

جالب تر از همه این که با تمام ِ وضع و اوضاع ِ بی ریخت ِ زندگیشون ، جای ِ دیش ِ ماهواره رو پشتِ بومشون خالی نبود...

+نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت7:13 PMتوسط نسترن |
به امید تو...

 

"پایان یعنی نبودن ِتفکری در راستای تحقق ِ اهدافمان"

خیلی پیچیده بود ؛ نه ؟

موافقم...تا بخوای بفهمیش تموم شده ، تموم شدی

این روزا همین جوری هی دارم میبینمش ، هر جا سرمو بر می گردونم ؛ هست

همین جوری هی دارم تموم میشم ، به پایان میرسم

البته این خیلی هم مخصوص من نیست

این پارادوکس مسخره اذیتم می کنه...دنیا می خواد شروع کنه ، ما جلسه میذاریم چه جوری تمومش کنیم...

چند روز دیگه باید پامو بذارم تو یه محیط ِ پر از زالو...پر از کرم حلقویه ریش دار

مدام از سر و روم بالا میرن...خونمو میمکن... مریضم می کنن...روم زرد شده...تب دارم...

میاد...با نیروی لایزالش میاد...میاد که نجاتم بده...معلومه که میتونه...شک نکن...شک نکن...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت2:0 PMتوسط نسترن |
       در این تابستان...در این آتش باران ِ تاریخ...در این برزخ ِناامیدیِ ثانیه ها...

       آیا فضایی هست که امانم دهد از سوز ِ پاییزی اجباری؟

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت6:22 AMتوسط نسترن |
اِل...بِل
سر و صدا زیاده ولی نمیشنویشون!

فقط وقتی میشنوی که قطع می شن...

اول صدای و ِر و ِر ِ توستره...وقتی تموم میشه یه نفس راحت می کشی بعد تازه صدای هن هن ِ یخچال برجسته میشه و تا زمانی که با یه صدای بلندتر قطع نشده میره رو اعصابت...

بعد تا میای یه نفس راحت دیگه بکشی میبینی نمیتونی  راه گلوت بستست  افتادی به سکسکه که هر دو ثانیه یک بار فضا رو ملتهب می کنه.

اونجا...اونطرف تر کسی نشسته...گوشاشو تیز کرده که دونه دونه حرکاتتو بشنوه و تو رو تو ذهنش مجسم کنه و هی ازت ایراد بگیره که اِل...بِل

حواسش جمع ِ جَمعه که تا یه سوتی دادی سرزنش عالم رو بریزه رو سرت که اِل...بِل

ولی این وسط هیچ کس حواسش به خواهر و برادری نیست که بی خیال از هم میگذرن و حوصله ی همو ندارن دیگه...چرا؟...چون دعواشون شده قبلن که اِل...بِل

هنوز لقمه ی آخر ِ شامتو نَخوردی و معدت داره قُز قُز می کنه...دلت می خواد گریه کنی...چرا؟...

چون که اِل...بِل

+نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت12:7 PMتوسط نسترن |
شاید...کسی چه میدونه!
شاید این خاطره ها برود پای سپیداری...ولی افسوس که دیگر نخواهد شست اندوه دلی

شاید این ها رو یه روزی برای کسی تعریف کردم...

شاید یه روزی فرزندانمون همین روزا رو تو کتاب تاریخشون بخوننو ...هی غر بزنن که آخه اینا به ما چه و چرا باید حفظشون کنیم؟!  اصلا شاید یه روزی این تاریخ ها و اسم ها خودشون تست کنکور بشن...

کسی چه میدونه...

این روزا ماییم و یه کامیون پر از بلا...آسمونی و زمینی

کسی چه میدونه...شاید خدا باهامون قهره...  

+نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت0:38 AMتوسط نسترن |
به سمت تهران میایم...لم دادم به گوشه ای از صندلی ماشین...هندزفریم تو گوشمه...بی حرکت زل زدم به نقطه ای نا معلوم در فضا که هر چند ثانیه یک بار گمش می کنم...

از هوای دلپذیر شمال به سمت تهران خرابشده آمدن این منگی و گیجی رو بایدم داشته باشه

فکرش رو می کردم تابستان امسال برام متفاوت باشه و یه جورایی غافلگیرم کنه...ولی دیگه نه تا این حد!

کلا گیج می زنم...

حوادث...پاره پاره تو ذهنم چرخ می زنن و مجالی برای فکر کردن بهم نمیدن...

به تمام اتفاقات تابستون پیش تا تابستون امسال فکر میکنم:

با افراد زیادی آشنا شدن...چه بسیار خوب ها و چه بسیار آزاردهنده ها                          چه نگاه ها که سرسری ازشان گذشتم و چه سوء تفاهم ها که مدت ها بهمم ریخت...

به به...به به...چه ترافیک دلچسبی...می بینم که از اتوبان قزوین ترافیک می باشد...هییییییییی  

 

+نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت2:8 AMتوسط نسترن |