هر کجا رو برمیگردانم عکس توست و یاد تو...مگر می شود تو را نشناخت...اعتراف می کنم که تو را نمی شناختم که هنوز هم نمی شناسَمت...اعتراف می کنم که آن قدر بزرگ، که تو بودی ندیده ام به چشم و فقط به گوش شنیده باشم شاید...چهره ات نورانی است زیر ِ پارچه ی توری ِ سفیدرنگ ...که بختت هم سفید بود...چه مرگ زیبایی...مرگی که نشان از آزادگی ات می دهد ما را...دریغ، بارها و بارها که تو را نشناختم و نمی شناسَمت هنوز...دریغ که حتی بغض ِ فرو خورده ام بر سرِ مزارَت شکسته نشد...
به خدایی که هر صبح به نمازش می ایستادی قسم، که تو را بُت نخواهم کرد که تو آن جسم نبوده و نیستی که روحی بزرگی ... روحی به وسعت ِ بی کران ها...
نور ِچشم و یادِ قلب ها مان باش تا اَبد...
دعایمان کن که تو اکنون از هر زمان به «او» نزدیک تری...دعایمان کن.
بیمه ی خدمات درمانی...اینها تنها کلماتی هستند که تو را فرا می خوانند به ساختمانی با ظاهری قدیمی و باطنی مخروبه ، واقع در تهران ، نرسیده به میدان فاطمی.
وارد که شدی امکان ندارد سَر و کارَت به پیرمردِ عصبانیِ کنار پیش خوان نیفتد.از او می پرسی که به کدام قسمت باید بروی...به عبارت دیگر،پیرمرد در نقش تابلوی راهنما!
بعد باید وارد صف طویلی شوی که اگر در بهترین شرایط ، مشکلی برایت نتراشند ، در هنگام خروج شماره ای در دست خواهی داشت که مختص توست.در این مرحله روی صندلی های سالن انتظار به انتظار می نشینی. مدت این انتظار به قدری هست که به اطرافت نگاه کنی و گاهی حتی توجه...دیوارهای خاک گرفته و ترک خورده ، تلویزیون ِ موسوم به سینمای خانگی که در حال پخش برنامه های لوسِ صبحگاهی برای کوتاه کردن انتظار ماست ولی نمی دانم چرا صدا ندارد! ، پیرزنان چادرگلی به سر و پیرمردان دمپایی به پا...کلکسیون کاملی است از یک کشور جهان سوم.
اندکی بعد آرزو می کنی این بازدَم ، آخرین بازدَمِ زندگی ات باشد بس که هوا سنگین و خفه است. با تمام وجود می خواهی نفس نکشی ولی مگر می شود...!؟ بلند می شوی و از در ساختمان خارج می شوی تا کمی هوای تازه تنفس کنی.وقتی هوای خنک ِ صبحگاهی به مشامت می رسد ، از خوشحالی در پوست نمی گنجی...
دیگر زمان آن رسیده که داخل شوی چرا که عن قریب است شماره ات را صدا کنند.
با کمال ِ ناباوری کارت زود راه میفتد.این شگفتی را در تعداد دفعاتی که از آقای کارمند می پرسی "تموم شد؟...دیگه کاری نداره؟" می توان فهمید.شادمان از ساختمان کذائی بیرون می جهی و خوشحالی که به موقع به کلاست خواهی رسید...اولین دَم اما، مساوی است با حجم غلیظی از انواع دودها که برای ورود به مجرای تنفسی ات از یکدیگر پیشی می گیرند. با خودت فکر می کنی ، این همان هوای خنک ِ صبحگاهی بود که تا چند دقیقه ی پیش حکمِ طلا را داشت؟
حکایتِ ما و دیگری است؛به کمترین ها مجبورمان می کنند تا به اندک موهبتی پَر درآوریم و احساس خوشبختی کنیم.
دیشب خوب خوابیده ام اما ، خمیازه های کاذب می کشم ، از ته دل ؛
تا شاید عروق بسته شده ی قلبم باز شوند
تا شاید تاب بیاورم ، دیدن ِشهرِ پلیسی را
دیدنِ مرد ِ نظامی را
قله ی کوه / درخشش آفتاب روی ذرات سفید برف
آدم ها
سوار تیوپ (لاستیک ماشین)
سُر می خورند / سرعت بالا است /عدم امنیت سایرین
ناگهان...
صحنه ای دردناک / برخورد یک تیوپ با زنی میانسال
زن به شدت کله پا شد / زن تکان نمی خورد
سه دختر بچه / خودشان را می زنند / جمعیت زن را احاطه میکند / در کسری از ثانیه
چند متر پایین تر / تابلو : " تیوپ سواری ممنوع"
اینجا ایران است؛پیست اسکی ِآبعلی
ولی پاییز پارسال معرکه بود...یه جورایی رهایی از زندان درس و مدرسه...رهایی از انجم دادن تنها آنچه که به آن محول شده ای...رهایی از کلاس هایی که تعبیه شده بودند فقط برای اینکه نگذارند بچگی کنی...جوانی کنی...مثل کلاس های جبرانی که هیچ وقت هیج چیز رو جبران نکردند یا کلاس های فوق العاده که هیچ وقت فوق العاده نبودند...پاییز پارسال معرکه بود چون برای اولین بار توی عمرم به زیباییش پی بردم...به مفهوم خشکی ٍ برگِ درخت هاش پی بردم...به کوتاهی ِ روزهاش عادت کردم...و البته که تنها پاییزی بود که مجبور نبودم توش درس بخونم و درس هم نخوندم!
و اما پاییز امسال...البته که نمی توان راجع به زمان در حال گذر حرفی زد چه رسد به نوشتن! اما همین قدر بگویم که امسال حال و هوایی دگر است...حال و هوایی که پاییز در مقایسه با آن هیچ است.
چه حال خوبی است وقتی شال گردنت را در کمد دانشکده جا می گذاری و مجاری تنفسی ات یخ می زند و دیگر بوی دود تهران را حس نمی کنی...

